تبليغاتX
جادوگر

جادوگر

سرخی جادوی من از آتش لب های آتشین توست...

در خانه اي سرد ، بالاي خيابان ساليوان ، آخرين كسي كه شلوار فاق کوتاه مي پوشيد ، در شرف مردن بود .عينك آفتابي به چشم داشت و به همين دليل كسي نمي توانست تشخيص بدهد كه او گريه مي كرد يا نه . همه معتادها و همه علاف ها و همين طور همه كافه دارها دور تختش جمع شده بودند .

وصيت كرد تا تكليف اموالش را روشن كند و آخرين كلمه ها را به زبان آورد:

گفت : ( كفش هايم را براي مادرم بفرستيد ، بلوزم را به جا لباسي آويزان كنيد . گيتارم را در ميدان واشنگتن بسوزانيد . براي اينكه هيچ گاه ياد نگرفتم كه آن را چگونه بنوازم . خانه ام را به يك آدم مستمند بدهيد و بگوئيد كه اجاره آن تمام و كمال پرداخت شده .پول ها و موادم را خودتان برداريد ، ولي مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد . مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد دوستان ، با عينك آفتابيم .

گيتارم را در ميدان واشنگتن بسوزانيد ولي مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد .)

 گفت : ( موادش را به كسي بدهيد كه آنها را مي خواهد . شعر هايم را به كسي بدهيد كه آنها را مي خواند. زير كافه برايم قبري بكنيد ، و آهنگ غم انگيزي پخش كنيد . همه را شاد و شنگول كنيد در لحظه اي كه مردم ، و مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد . مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد دوستان ، با عينك آفتابيم . گيتارم را در ميدان واشنگتن بسوزانيد ولي مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد .)

كفش هاي راحتي اش را پرت كرديم وسط خيابان ، بلوزش را گذاشتيم همانجا ، روي زمين . گيتارش را فروختيم در كافه گوشه خيابان به كسي كه مي دانست چگونه آن را بنوازد . موادش را دود كرديم . پول هايش را خرج كرديم. شعر هايش را دور ريختيم . باب ، نوارهايش را برداشت ، و اد ، كتابهايش را ، و من هم عينك آفتابي فكسني آن بدبخت را برداشتم .

گفت : (مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد دوستان ،

با عينك آفتابيم .

گيتارم را در ميدان واشنگتن بسوزانيد

ولي مرا با عينك آفتابيم به خاك بسپاريد .)

+ نوشته شده در  2006/4/9ساعت 1:46  توسط علی آتشین  | 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم.

مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.

زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.

مرد جوان: منو محکم بگیر.

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری,

آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین

زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود.

پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و بازدمی میرود.

اما زندگی غیر از این است

و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد

                                     که نفس آدمی را می برد

+ نوشته شده در  2006/3/26ساعت 18:16  توسط علی آتشین  |