تبليغاتX
جادوگر

جادوگر

سرخی جادوی من از آتش لب های آتشین توست...

اين سفرت اتيش به جون من زد كاش بودي و ميديدي چه جوري داشتم با

مرگ كنار ميومدم مني كه از مردن خيلي ميترسيدم ديگه تنها راه نجانتم

ومرگ ميدونستم.داشتم خودم و واسه يه سفر اماده ميكردم.توشه راه

 نداشتم ولي اين ايام حال و هوامو عوض كرده بود يه قدم بهش نزديك تر

شده بودم.

شنيدي ميگن عاشق كسي شو كه بدون او نتوني زندگي كني .من واقعا

نميتونم... بدون تو هيچ چيز واسم قشنگ نيست.من ديگه داشتم مطمئن

ميشدم كه ديگه ندارمت .

عشق يعني انتهاي انتظار

همش منتظر محرم بودم تا كلي ارزوهامو واسش يگم ولي با غيبت طولانيت

 با دل شوره هاي خودم با كابوسهايي كه دو شب اخر خواب و ازم گرفته بود

 تنها ارزوم اين بود كه خدا هر جا تو رو برده منم ببره .ديگه هر كاري كه از

دستم بر ميومد انجام دادم شايد خبري ازت بگيرم.من از جاده خاطره ي

خيلي بدي دارم واسه همينه اين همه نگرانت شدم .واسه همينه ديگه

طاقتم تموم شده بود واسه همينه ان شب اگه بيدار نميشدي خودمم ديگه

 بيدار نميشدم.با امدنت حس كردم دوباره متولد شدم تو زندگي مرا روشن

 كردي اون روخيلي از جاها برايم شگفت اور كردي واين دليلي است كه چرا

 براي تو ارزوي يك زندگي افتابي گرماي رفاقت و دوستي و هر چيزي كه

مثل خودت ويژه است را دارم.

ميدونم خيلي گرفتاري ، ميدونم خيلي سختي ديدي ، ميدونم خيلي تنهايي ولي ...

راز عشق در این است که در سکوت و سختي دست یکدیگر را بگیرید

اگه تو مشكلاتت نتونم كمكت كنم هيچ وقت عاشق نبودم اگه تو مشكلاتت بذاريم كنار هيچ وقت عاشق نبودي.

راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی

در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود

شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند

گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب

استفاده کند.

ولي هيچ وقت كسي و كه دوست داره چشم انتظار نذار .حتي اگه دوسش نداري و وجودش ازارت ميده .

راز عشق در آرامش است ، زیراآرامش باعث تکامل عشق می شود

راز عشق در این است که محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود

سپس آن عشق را که دست پرورده پروردگار است

بسط دهید تا بشریت و کل مخلوقات را در بر گیرد

راز عشق در این است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهیدو از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار

 

دوست دارم از همين نقطه ي خاكي تا عرش

عشق يعني همكلام بيصدا

+ نوشته شده در  2006/2/12ساعت 13:52  توسط علی آتشین  | 

دو خط موازي زائيده شدند .پسركي در كلاس درس، آنها را روي كاغذ كشيد
دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .و در همان يك نگاه قلبشان تپيد . و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت : ما ميتونيم زندگي خوبي داشته باشيم .
و خط دومي از هيجان لرزيد .
خط اولي گفتمیتونیم خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .
من روزها كار ميكنم میرم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبام .
خط دومي گفت :من هم ميتونم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ بشم ، يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت .
خط اولي گفت :
چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت !!!

در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

Lو بچه ها تكرار كردند :دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند


دو خط موازي لرزيدند .به هم ديگر نگاه كردند .
و خط دومي زد زير گريه
خط اولي گفت نه اين امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشه .
خط دومي گفت شنيدي كه چی گفتند !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هيچ راهي وجود ندارد، ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه
خط اولي گفت : نبايد نااميد شد .

ما از صفحه خارج ميشيم و دنيا را زير پا ميذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند.
خط دومي آروم گرفت و آن دو اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيدند از زير كلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد .


آنها از دشتها گذشتند ...
از صحراهاي سوزان ...
از كوهاي بلند ...
از دره هاي عميق ...
از درياها ...
از شهرهاي شلوغ ...
سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند .
رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميكنيد .
فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيك وجود نداشت .
پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .
شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا كن فيكون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند كرات با هم تصادم مي كنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد .
فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .
و بالاخره به كودكي رسيدند كودك فقط سه جمله گفت :

شما به هم مي رسيد نه در دنياي واقعيات!!!
آن را در دنياي ديگري جستجو كنيد!


دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز هم به سفرشان ادامه دادند
اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل مي گرفت .
« آنها كم كم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند »
خط اولي گفت : اين بي معنيست .
خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟
خط اولي گفت : اين كه به هم برسيم .
خط دومي گفت : من هم همينطور فكر ميكنم و آنها به راهشان ادامه دادند .


يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميكرد .

 
خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم .
خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم
خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت .


و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش .
نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد !
و آنها دو ريل قطار موازی شدند كه از دشتي مي گذشت و آنجا كه، خورشيد سرخ آرام آرام، پايين مي رفت،

 

 سر دو خط موازي،
عاشقانه
به هم مي رسيد!

 

...و چه عاشقانه به هم رسیدن...



 

+ نوشته شده در  2006/1/30ساعت 12:43  توسط علی آتشین  |