تبليغاتX
جادوگر

جادوگر

سرخی جادوی من از آتش لب های آتشین توست...

ديشب به خواب رفتم، تو را در گوشه ای از اين زمينِ خاکی در حالی يافتم

که دستهايت رابر رویِ زانوهايت آوار کرده بودی و نگاهت را به نقطه ای دور

دست امتداد ميدادی!


کنارت نشستم و محو تماشای تو شدم، به عمق چشمانت فرو رفتم، وای

خدای من! چه دنيای زيبايی را در پشت پرچين نگاهت زندانی کرده ای. پرنده

های چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايی را در نی غربت می نواختند.

.
دلت انگار دنيای بکری است که قدمگاه هيچ رهگذری نبوده است، به خودم

جرأت می دهم و در گوشه ای از آن بيتوته می کنم . آهنگِ دلنشين قلبت

آرامم می کند و خوابِ هزار ساله ام را می آشوبد.


خدا تو را فرشته آفريده است تا بيايی و تاريکی هايم را نور بپاشی
.


با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوی ديگری می کشانی، آنجا که اسب

سپيدی به پيشواز قدمهايت سر فرود می آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت می

کنی و به جايی می بری که پُر از بویِ عطرِ گيسوانِ توست.


مهتاب کم کم تنهاييمان را سرک می کشد
.


آه خدایِ من آنجا را ببين! آسمانِ پر از ستاره را می گويم، بيا سهمِ خود را از

آسمان بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست،

می بينی؟


ستاره تو آن يکی است که نورِ بيشتری دارد
.


ستاره من به تو زُل زده است و نگاهت را به وضو و عشقت را به رکعت در

آورده است.
_________________
سرمايه هر دلي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد!
 

 

+ نوشته شده در  2006/1/17ساعت 4:20  توسط   | 


شاید اگر دائم بودی 

کنارم

یه روز می دیدم که

 دوست ندارم

دارم می رم که تا ابد

                         بمونم

سخته برای هر دومون

                      می دونم

فکر نکنی دوری و اینجا

                           نیستی

قلب من اونجاست تو تنها

                           نیستی

 

خودم می رم ، عکسم ولی

                                    رو قابه

می شنوه حرف و ولی

                                  بی جوابه

 

رفتن من شاید یه

                     امتحانه

واسه شناحت تو ، تو این

                       زمونه

غصه نخور زندگی

                    رنگارنگه

یه وقتایی دور شدن هم

                     قشنگه


مراقب گلدون اطلسی باش

 

یه وقتایی منتظر کسی باش

 

کسی که چشماش یه کمی

                          روشنه

شاید کمی هم 

                      شبیه منه

 

 

                     

              کسی که چشماش یه کمی روشنه

                     شاید کمی هم شبیه منه

 

+ نوشته شده در  2006/1/8ساعت 16:25  توسط علی آتشین  | 

وقتی اونی و که خیلی دوسش داری و واسه چند روز نبینی چه جوری میشی؟ وقتی حتی ندونی کجاست و داره چه کار میکنه؟وقتی یه عالمه حرف تو دلت باشه ولی کسی نباشه که به حرفات گوش کنه و با سکوتش نشون بده که درکت میکنه؟وقتی یه شماره از همه ی زندگیت داشته باشی ولی جرات نداشته باشی بهش زنگ بزنی ؟تو اگه جای من بودی چی کار میکردی؟منی که الان یه عالمه حرف واسه گفتن دارم ولی اونی و که همیشه به حرفها و غرغرهای دلم گوش میداد و ندارم پس حالا فهمیدی چه حالی دارم....

چرا ما ادما وقتی به یکی دل میبندیم می خواهیم تا اخرش مال ما باشه؟!چرا ما اینقدر خودخواهیم؟!چرا؟؟؟

هر کی عاشق میشه همین جوری میشه  تو هم اگه  فردا عاشق شدی میفهمی چی میگم ولی اول فکر کن بعد عاشق شو

 به من نخند یه روز دلت دل به کسی میبنده             انروز میفهمی عاشقی گریه داره نه خنده

....ولی من این گریه هارو دوست دارم چون میدونم .....نه عاشقا هیچی نمیدونن مخصوصاوقتی کلی دلت براش تنگ شده باشه.

 

با آمدنش شوري در من به وجود آورد وصف نشدني 

  اما............ 
 
   او مي رود رفتني که پر از دلهره بازگشت است
 

  او مي رود با يک خداحافظي کوتاه

 
  دلم شور مي زند برايش نگران بود موقع رفتن
 
  نمي داند نمي دانم کي باز مي گردد
 
  چشم به راه او به جاده هستم
 
  تا بازگردد بازگردد
 
  او مي رود و مرا تنها رها مي کند
 
  رفتني که بازگشتش مبهم است
 
  آخرين کلام تنها مواظب خودت باش بود
 
   موقع رفتن حسي داشت
 
  حسي غريب و هميشه آشناي انتظار  
 
  به يادش هستم و مي مانم تا بازگردد
 
  او مي رود.....................
  
کي باز مي گردد نه من مي دانم نه او
 
او رفت و مرا با کوله باري از غم وتنهايي و انتظار به جا گذاشت .
 
اورفت چه کسي مي داند که چه هنگام باز مي گردد.
 
باور کن
"ای ستاره ی درخشان شبهای تاریک تنهاییم وقتی نیستی گویا هوا بارانی است"
 
 
+ نوشته شده در  2006/1/3ساعت 12:17  توسط   | 

در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…

چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود…
 
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!

 
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…
 
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…

نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!

 
 
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…

باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…
 
i miss you more and more
 
 
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد…
 
                  
                            هنوزدر جاده ی انتظار نشسته ام
هنوز چشمانم را به اسمان بی کران دوخته ام
هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان میکنم
باز هم در انتظارم تا بیایی
اگر مال من بودی ماه از چشمانت طلوع میکرد
 
+ نوشته شده در  2005/12/27ساعت 12:16  توسط   |