که دستهايت رابر رویِ زانوهايت آوار کرده بودی و نگاهت را به نقطه ای دور
دست امتداد ميدادی!
خدای من! چه دنيای زيبايی را در پشت پرچين نگاهت زندانی کرده ای. پرنده
های چشمانت چه زيبا و دلنشين آواز تنهايی را در نی غربت می نواختند.
.
دلت انگار دنيای بکری است که قدمگاه هيچ رهگذری نبوده است، به خودم
جرأت می دهم و در گوشه ای از آن بيتوته می کنم . آهنگِ دلنشين قلبت
آرامم می کند و خوابِ هزار ساله ام را می آشوبد.
با انگشتِ اشاره ات نگاهم را به سوی ديگری می کشانی، آنجا که اسب
سپيدی به پيشواز قدمهايت سر فرود می آورد. ، مرا مهمانِ خنده هايت می
کنی و به جايی می بری که پُر از بویِ عطرِ گيسوانِ توست.
آسمان بچينيم. به سمت شمال نگاهت را بچرخان! ستاره هايمان آنجاست،
می بينی؟
ستاره تو آن يکی است که نورِ بيشتری دارد .
آورده است
._________________
سرمايه هر دلي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد!



فکر نکنی دوری و اینجا





