تبليغاتX
جادوگر

جادوگر

سرخی جادوی من از آتش لب های آتشین توست...

دو فرشته مسافر

 

دو فرشته مسافر در خانواده ثروتمندی توقف کردند تا شب را در ان جا بگذرانند.ان خانواده

 

گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه ی داخل عمارت بگذرانند. بلکه به

 

انها فضای کوچکی از زیر زمین خانه را اختصاص دادند.همان طور که فرشته ها مشغول اماده

 

کردن بستر خود روی زمین سخت بودند، فرشته ی پیر سوراخی در دیوار دید و روی ان را

 

 پوشاند.

 

 فرشته ی جوان تر علت را پرسید و او گفت:" چیزها همیشه ان طوری نیستند که به نظر می

 

رسند". شب بعد فرشته ها به خانه ی زوج کشاورز بسیا فقیر ،اما مهمان نوازی رفتند. پس از

 

 صرف غذای مختصری که داشتند، ان زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار

 

دادند، تا شب را راحت بخوابند.صبح روز بعد فرشته ها ان زن و شوهر را گریان دیدند. تنها

 

گاوشان ، که شیرش تنها ممر درامدشان بود ، در مزرعه مرده بود .

 

فرشته ی جوان تر  به خشم امد و به فرشته ی پیر تر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی

 

 بیفتد ؟ مرد اولی همه چیز داشت ، با این حال تو کمکش کردی . خانواده ی دومی چیزی نداشتند

 

 اما همان را هم با ما تقسیم کردند ، و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد .

 

فرشته ی پیر تر پاسخ داد: "چیزها همیشه ان طور نیستند که به نظر می رسند". " شبی که ما در

 

 زیر زمین ان عمارت بودیم متوجه شدم که در سوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند . از ان جا که

 

 صاحب خانه طماع و بخیل بود و مایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود ، من سوراخ را

 

بستم و مهر کردم تا دستش به ان طلا نرسد ". شب گذشته که در رختخواب ان کشاورز خواییده

 

بودیم ، فرشته ی مرگ به سراغ همسرش امد . من در ازا گاو را به او دادم.

 

چیزها همیشه ان طوری نیستند که به نظر می رسند . هنگامی که اوضاع ظاهرا بر وفق مراد

 

نیست اگر ایمان داشته باشید ، باید توکل کنید و بدانید که همواره هر چه پیش می اید به نفع

شماست . فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش را نفهمید .

 

+ نوشته شده در  2005/4/13ساعت 3:42  توسط علی آتشین  | 

دروغگو دروغگووووووو

دروغ نگو دروغگو بسته دیگه دروغگو          بدجوری تنها موندی تو این شبهای جادو

 آهای آهای دروغگو بگو ستاره هات کو     بدجوری تنها موندی تو این شبهای جادو میون این شلوغی فکر کدوم دروغی         که گیجو بی قراری ساکت و بی فروغی

                       دروغ نگو دروغ گو بسته دیگه دروغ گو

 دنیا دیگه دنیایه دو رنگی و دروغ نیست      آخر خط رسیدی دوروبرت شلوغ نیست هیچکسی رو نداری سر رو شونش بذاری   غصه دیگه تموم شد بابا کجای کاری

                                  دروغ نگو دروغ گو بسته دیگه دروغ گو

همش سکوت و سایه بی عشق و بی اراده قلبم می گیره از این شبای بی شراره  تویی و دنیایی سرد نه شب داری نه شب گرد

                                                        فراری شد هر کی که یه لحظه باورت کرد

                                 دروغ نگو دروغ گو بسته دیگه دروغ گو

خیلی مخلصیم جون داداش

+ نوشته شده در  2005/4/4ساعت 12:50  توسط علی آتشین  | 

بهار ،  پرده از عاشقی بردار

 

بهار عاشق بود و زمین معشوق ،عشق بی تابی می اورد و بهار بی تاب بود. زمین اما ارام و

 

 سنگین و صبور.

 

زمین هر روز رازی از عشق به بهار می داد و می گفت : این راز را با هیچ کس در میان

 

نگذار ، نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت ،  رازها را که بر ملا کنی ، بر باد می رود و

 

 راز بر باد رفته ،  رسوایی است. 

 

هر دانه رازی بود وهر جوانه رازی ، هر قطره باران و هر دانه برف رازی ،  و رازها بی

 

 قرار بر ملا شدن بودند و بهار بی قرار بر ملا کردن.

 

زمین اما می گفت : هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ می

 

خواهد. به فراخی عشق.

 

زمین می گفت: دم بر نیاور ان قدر تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ شکوفه

 

گیلاس ،

 

زمین می گفت:....

 

زمستان سرد ، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت . و بهار در همه ی

 

زمستان صبوری اموخت و صبر و سکوت . 

 

و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها . چه ثانیه ها ، سرد و چه سا عت ها ، سخت.

 

بی انکه کسی از بهار بگوید و بی انکه کسی از بهار بداند. 

 

رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا امدند؛ و بهار چنان پر شد و چنان لبریز که

 

پوستش ترک بر داشت و قلبش هزار پاره شد. 

 

و زمین می گفت:عاشقی این است که از شدت سر شاری سر ریز شوی و از شدت ذوق هزار

 

 پاره ، عشق اتش است و دل اتشگاه. اما عاشقی ان وقتی است که دا اتشفشان شود. 

 

زمین می گفت:رازهای کوچک و عاشقی های نا چیز را ارزش ان نیست که افشا شود.

 

راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب. و پرده از عاشقی ان زمان باید برداشت که جهان حیرت

 

 کند. 

و بهار پرده از عاشقی بر داشت .

 

ان هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب. وجهان حیرت کرد. 

 

این عید چه رسمی است که حتی شنیدن صدای پایش زمزمه ی باران است و بوی طراوت

 

و گفتن :"سال نو مبارک" وسوسه ی دل انگیز ایستادن زیر باران!

 

پس باز هم با شوقی کودکانه می گوییم "سال نو مبارک"      

 

 

+ نوشته شده در  2005/3/21ساعت 19:44  توسط علی آتشین  | 

بهار توبه شکن می رسد

چه چاره کنم......

سلام. باز هم بهار شد و زمان دیدو باز دید و از اینا خفن تر زمان خوردن شیرینی و آجیل و عیدی گرفتن. معمولا در این زمان مهمونا خوشبختن(مخصوصا بچه هاشون)ولی صاحبخونه ها بدبخت می شن و گاهی ور شکست.خلاصه هر چی که هست واسه من خوب شده اگه همینجوری پیش بره یهو دیدی میلیونر شدما

لطفا پسته های آجیل رو جدا نکنید!!

+ نوشته شده در  2005/3/21ساعت 17:34  توسط علی آتشین  |