تبليغاتX
جادوگر

جادوگر

سرخی جادوی من از آتش لب های آتشین توست...

صدايي مانند ضرب آهنگ پتك توي گوشهايم پيچيد و آنقدر ادامه پيدا كرد تا از رويا به واقعيّت بازگشتم. خدا مي داند از كدام اعماق تاريكي برخاستم.نمي دانم هوشيار شدنم چقدر طول كشيد،خيلي سخت بود،گويي مي خواستند روح سر كشم را به زور وارد كالبد خسته ام كنند.دردي شديد و سپس بيناييم باز گشت و توانستم اطراف را ببينم.روي صندلي عقب اتومبيلي نشسته بودم.اطراف را نگريستم :جاده اي كه بي انتاه به نظر مي رسيد در مقابلم گسترده شده بود،خلوت بود و سوت و كور.جاده روي دامنه اي مرتفع قرار داشت،شيبي قاعم و طولاني همچون ديواري،سمت چپ جاده را به درياي مواج متصل مي كرد و سمت راست كوهي كه سر به فلك كشيده بود خود نمايي مي كرد.مهتاب از پشت ابرهاي تيره و سمج بيرون آمد و كوه را با نور افسون كننده اش روشن ساخت:تا قلّه ي كوه درخت بود و درخت،زير نور مهتاب برق مي زد و بيننده را مفتون مي كرد.جاده همانند رويا بي كران بود:بي انتها،ترسناك،دلنشين... .

در حالت خلسه و گنگي فرو رفته بودم و چيزي درك نمي كردم،سرم گيج مي رفت و درد مي كرد.صدايي مانند وزوز زنبور توي گوشهايم مي پيچيد،اشي و اجسام جلوي چشمانم تاب مي خوردند و حالت تحوّع همانند طناب دار گلويم را مي فشرد.بدنم كوبيده كرخ و خسته بود : گويي صدها سال زير خروار ها خاك مدفون بودم و اكنون مرا از زير خاك بيرون مي كشيدند.

از راننده پرسيدم: من انجا چه كار مي كنم؟ منو كجا مي بريد؟ تو اصلا كي هستي؟

بر گشت و نگاهم كرد در نگاهش استحضا و خشم موج مي زد.نوشته اي به من داد و زمزمه كرد : -به من دستور داده شده تا شما را به اين آدرس ببرم.

نوشته را چندين بار خواندم امّا چيزي از آن درك نكردم.كلمه ها برايم ناآشنا بودند و بي معني.حروف كاغذ جلوي چشمانم مي رقصيدند داشتم از هوش مي رفتم.تمام توانم را جمع كردم و با صدايي كه به ناله شبيه بود گفتم:

-كي اين دستور را به تو داده؟

ديگر چيزي احساس نمي كردم.مغزم تير مي كشيد صداي نفير توي گوشهايم بلند تر شده بود نيمه هشيار بودم و تنها كلماتي گنگ و مبهم از او شنيدم:

‌‍-پسر جهنّمي احمق....رئيس...گورستان سلطنتي..جادو... و ديگر هيچ،سياهي و خاموشي،من از هوش رفته بودم.

هنگامي كه دوباره به هوش آمدم،حالم بهتر شده بود،سر درد و سر گيجه از بين رفته بود،چشمانم بهتر مي ديدند و گوشها دست از عذاب دادنم برداشته بودند.امّا درد و كوفتگي شديدي احساس مي كردم،به طرز وحشتناكي خسته و بي توان بودم.

نيمه هاي شب بود و آسمان بي نهايت زيبا.ماه كه از لابه لاي ابرها سر به در آورده بود گويي فشن زيبايي اجرا مي كرد و ناهيد،اين حسود زيبا و ناكام آسمان چشمك مي زد و مرا به سوي خود مي خواند.اتوموبيل كنار گورستان متروك و رعب انگيزي توقف كرده بود.مهتاب گورهايي كهنه با سنگ هايي شكسته را روشن مي كرد.اطراف گورها پوشيده شده بود از خزه ها و گياهان هرز.هنگامي كه باد از لابه لاي درختان سياه و انبوه جنگل مجاور مي گذشت،ناله اي چون ناله ي ارواح كه در حال عذاب كشيدن التماس مي كردند،ايجاد مي كرد.صدايي همانند تمنّاي عاجزانه ي درخواست رحم و كمك در منتها اليه چاه عميق نا اميدي.جغدي از روي تيرك سياه دار كه چند متر آنطرف تر قرار داشت،بال گشود و ناله ي شومي سر داد.

نغمه ي جغد كريه و زشت نيست بلكه حقيقتي است عميق،كه انسان را به ياد منتهاي سرنوشتش مي اندازد،و او را از دام روياي فريبنده ي زندكي مي رهاند.من هيچگاه به شوم بودن صداي جغد اعتقاد نداشتم اما در آن موقعيّت اين صدا تن شجاع ترين انسان ها را به لرزه مي انداخت.

راننده گويي منتظر به هوش آمدن من بود.گيلاسي آب به من داد و گفت:اين حالتو جا مي آره.آب خنك بود و تاثير خوبي داشت،همانند آب بر آتش،مرا خنك و سر حال كرد.راننده شبه وار شروع به راه رفتن كرد.قد بلند و چهار شانه بود،ردايي بلند و سفيد در بر كرده بود و كلاه آن را تا روي چشمان جلو كشيده بود.براي من ارواحي نا آرام را تدايي مي كرد كه داسي با دسته ي بلند در دست دارند.وي شبه وار شروع به راه رفتن كرد:با طمآنينه،سبك و همراه با خش خشي ملايم.از من خواست تا به دنبالش بروم.بار ديگر نوشته ي روي كاغذ را خواندم آدرس هر جايي كه بود نمي توانست براي اينجا باشد.ترجيح دادم به دنبالش بروم.شايد به خاطر ترس،شايد هم به خاطر كمجكاوي.قلبم همانند قلب پرنده اي در دام افتاده،تند تند مي تپييد.از راه رفتن در آن گورستان مخوف وحشت زده شده بودم.كنار گوري كه به نظر سالم تر از بقيه مي رسيد ايستاد.به صورتش نگاه كردم تا شايد به منظورش پي ببرم اما چهره اش آنچنان ترسناك مي نمود كه بي اختيار چند قدم عقب رفتم.او توجهي به وحشت من نكرد،با صدايي خشن و گرفته گفت:نزديك بيا و آنچه روي سنگ قبر نوشته شده را بلند بخوان.

نزديك شدم و به سنگ قبر نگريستم.آآآآآه نه خداي من،آيا چيزي كه ميديدم واقعيّت داشت؟اين اسم من بود كه روي سنگ قبر حك شده بود،اسم من........ .

اين داستان حالا حالا ها ادامه دارد........ .

 

 

+ نوشته شده در  2005/2/16ساعت 3:6  توسط علی آتشین  | 

يك نفر ز اهل ادب مرحوم شد

شهر ما از شاعري محروم شد

روز غسل و كفن و دفن آن عزيز

آمدند از هر طرف اهل تميز

شاعران گرچه كه با هم دشمنند

باز هم يك روح در چندين تنند

در نتيجه شد مراسم غلغله

بيت ها خواندند مانند (وله)

عده اي بيكاره و امضا بگير

جمع دور شاعري زيبا و پير

يك طرف« پاژرو» يك سو« سيلو»

هرطرف خودرو مدل بالا ولو

ميّت از يك فاتحه محروم بود

با كلاسي از همين معلوم بود

بود قبرستان پر از اهل هنر

هر كه فكر خويش و ميّت،در به در

اهل بيت ميّت بنده خدا

اين سو و آن سوي او پخش و پلا

داييش مي كند موهاي سرش

موي او را چنگ مي زد خواهرش

مادرش افتاد گريان روي او

مشت مي زد بر پك و پهلوي او

دختر ميّت سه بار از هوش رفت

همسرش افتاد روي پيت نفت

(شعر ما انگار آش و لاش شد

دبّه ي نفت از كجا پيداش شد؟)

قبر كن هم نعره اي زد :فاتحه!

خواند تلقين را هم از سر تا به ته

ناقد اشعار ميّت غصّه خورد

زير لب ابيات شعرش را شمرد

ناگهان از پشت قبر روبه رو

يك نفر فرياد زد : مدّاح كو؟

يادشان آمد كسي مدّاح نيست

اين يكي افتاده بود از توي ليست

يادشان افتاده بود اما چه سود

هر طرف گشتند مدّاحي نبود

سايه اي پيدا شد از آن دور ها

شل تر از بندينك وافورها

چيپس مي خوردو لبانش مي پريد

پشت سر پاي چپش را مي كشيد

دعوتش كردند نازي كرد و گفت:

«من نمي خوانم ز داغ مرگ جفت

وانگهي با اين اكو مقدور نيست

سيستم مخلص تمامش خارجي است»

عاقبت كوتاه آمد، رام شد

با تراول چك كمي آرام شد

ده دقيقه خواند و زاري كردو باز

روضه پشت روضه با سوز و گداز

آنقدر با تف برامان خوانده بود

ميكروفون در زير باران مانده بود

بعد از آن با غصه لب را باز كرد

«من چگونه گويم از اين كوه درد؟

تسليت مي گويم از عمق جگر

گرچه خود هم داغدارم بيشتر

اين حقير كمترين: حاجي رجب

ذاكري آماده هستم روز و شب

از دگر خوانندگان كم نيستم

بنده هر جايي بخوان هم نيستم

خانه ي بانو «بتي» هم رفته ام

منبر اينترنتي هم رفته ام

نمره ي موبايل من در شهروده

22 30 483

گر بگيرد يك نفر موبايل من

اسم او هم مي رود در فايل من

ميت فوق!از عزيزان من است

پشت ما را نيز داغ او شكست

هر دو يك روح و دو تا تن داشتيم

خانه بالاهاي جردن داشتيم

گاهگاهي تا سحر همراه او

هر دو تا بوديم گرم گفتوگو

بنده و اين ميت عالي مقام

پيش هم بوديم هر شب روي بام

غصّه هايش بود بار دوش من

آخرين دم مرد در آغوش من»

 

نيم ساعت خالي بسيار بست

عند فوت و فنّ خود در كار بست

عاقبت معلوم شد ميّت زن است

حال و احوال رجب هم روشن است!!!

 

+ نوشته شده در  2005/1/27ساعت 3:16  توسط علی آتشین  | 

آن روز نیز مانند همه ی روز های دیگر شب شد(همانگونه که مستحصرید از بدو خلقت تا کنون در آسیای میانه هنگامی که روز تمام می شود شب فرا می رسد و وقتی شب شد ماه و خورشید و ستارگان می آیند اندر آسمان)

آنشب اسمال تصمیم گرفت در راستای تحول گرایی نیم نگاهی به آینه بیاندازد اما آینه انقدر کثیف بود که گویی وی اندر پیت حلبی می نگریست . از همین رو چند تا اخ تف آبدارروی آینه نمود و با آستین به جانش افتاد بعد از صرف 12 تا اخ تف و 3 دقیقه وقت ، آن پیت حلبی کذا را به شکل اولش در آورد . اسمال خویشتن را به سبک برّو برّانه نگریست . وی انبوهی موی فرفری در هم تافته که همانند پشم گوسبندان می بود روی سر ، یک سبیل چخماقی پر پشت روی لب ، دماغی به اندازه ی نوک اردک ، چشمانی کثیف و ورقلمبیده ، و ایذا همان چیزهایی که در بالا ذکر شد را دید و کم مانده بود از ترس سه مدل سکته را با هم بزند.

ایشان چند نیم نگاه به خویشتن افکند و چند نیم نگاه به پوستر چند خواننده ی سوسوله نسل جوان.وی باز هم نیم مگاه کرد و سپس نگاهی کامل انداخت و در آخر آهی سرد از دل پر درد برکشید و زار زار زد زیر گریه . زیرا هنگامی که دک و پوز خودش را با چک و چونه ی آن خوانندگان سنجید ، دریافت که اصلا قیافه اش به خواننده جماعت نمی خورد و اندیشید که مردم و مخصوصا قشر ضعیفه ی اجتماع (دختران و زنان و بانوان) که بسیار نیز واسه ظاهر زیبا غش می کنند ، حتّی نیم نگاهی نیز به ریختش نمی اندازند ، چه برسد به اینکه عاشق چشم و ابرویش شده ، کاستش را خریده و گوش کنند.

همین بود که در یک آن نه تنها از خوانندگی ، بلکه از زندگی نیز پشیمان و سیر شد و با خویشتن اینچنین گفت که: من اکنون افسرده و نا امید شدم و زود باشد که رگ خویش را زده ، در حال خود را کلّه پا کنم. و ایذا زیر لب این نثر بدیع و این نظم سجیع و این کلام زیبا را زمزمه نمود:

من ترانه های تلخ و قهر آلود ، این حرمان های روزهای از دست رفته را سراسر به خاک می سپرم ، تنها گوری به من بسپارید....

و سپس اندر خواب شد و دیگر هیچ نفهمید.

این ماجرا حالا حالاها ادامه دارد...... .

 

+ نوشته شده در  2005/1/20ساعت 4:41  توسط علی آتشین  |